بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
340
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
بدانستم كه ان لا ملجا من الله الا اليه آخر بعد اللتيا و التى يك تير دعا بر هدف اجابت آمد ، و يك آه سحرگاهى بمسامع قبول رسيد ، و رحمت ايزدى كه دستگير درماندگان باشد و ان يمسسك الله بضر فلا كاشف له الا هو سايه گسترانيد ، و تن نيممرده را كه ( در اجل مانده بود « 1 » ) حلهء حيات پوشانيد ، و صورت او من كان ميتا فاحييناه مشاهده « 2 » ديدهء حقيقت شد ، و حشر اجساد و احياء اموات از علم اليقين به عين اليقين رسيد ، و بعد از ده پانزده روز به صد هزار حيله ابلالى « 3 » و انتعاشى حاصل آمد ، و هنوز ساقى بلا جرعهء باقى داشت بر عادت « 4 » مجلس تازه مىكرد ، و متقاضى قضا مگر حوالتى تازه خواست آورد برقرار « 5 » خراج جان مىخواست ، و عارضه چون « 6 » او حريفى دستخوش آب دندان « 7 » دست برنهاده بود تا از پاى درنياورد از دست نميتوانست داد ، درنگى نيفتاد كه العود احمد ( برمى خواندمى پاى نشست « 8 » ) بكوى طلب محكم كرد ، و دست بر رك جان نهاد ، ( شعر « 9 » ) اى دوست گل سرشته را آبى بس ، بيك دستآزماى پاى اميد از جاى بشد ، در راه نهادم و دست بدعا برداشتم ، ( و لرز دست برخاست و اين نفس كه از قفس بيش باشد بكمال خود بازرفت « 10 » ) ، با خود گفتم اطرح و افرح ، يك مزبلهگو مباش چند انديشى ، و قوله « 11 » تعالى وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ * . مگر بخت بد بخواب ديد كه ازين حبايل بلا گشايش طلبم و ازين گشايش « 12 » دنيا رهايش جويم اگر « 13 » بواسطهء وداع جان بود - بخشاى بر آنكه راحتش مرك بود - اول « 14 » چون نامهء « 15 » آسايش و صورت گشايش داشت هم رخصت نداد ،
--> ( 1 ) ظ ، كه اجل ( يعنى مدت زندگانى ) مانده بود . ( 2 ) ظ ، مشاهد ، بفتح هاء . ( 3 ) ش ، بهبود . ( 4 ) ظ ، كه بر عادت . ( 5 ) ظ ، كه برقرار . ( 6 ) ظ ، بر چون . ( 7 ) ظ ، و آب دندان . ( 8 ) ظ ، برخواند و پاى نشست . ( 9 ) ظ ، مصراع . ( 10 ) معنى اين دو جمله به خوبى مفهوم نشد . ( 11 ) ظ ، قوله . ( 12 ) ظ ، كشاكش . ( 13 ) ظ ، اگرچه . ( 14 ) كذا و شايد ( كه دل ) باشد . ( 15 ) ظ ، نام .